شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق - به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی *"به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند ... نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت"
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق - به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی *"به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند ... نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت"

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم
گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم
لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست اشک چون لالهی سیراب به دامن کردم
در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم
شبنم از گونهی گلبرگ نگون بود که من گلهی زلف تو با سنبل و سوسن کردم
دود آهم شد اشک غمم ای چشم و چراغ شمع عشقی که به امید تو روشن کردم
تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم
آشیانم به سر کنگرهی افلاک است گرچه در غمکدهی خاک، نشیمن کردم
شهریارا مگرم جرعه فشاند لب جام سالهابر در این میکده مسکن کردم
Bahar
سهشنبه 26 اسفند 1393 ساعت 03:23