یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
شهریار
خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد
خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد
گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات
گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد
ماه درویش نواز از پس قرنی بازم
مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد
دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد
تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد
وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر
پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد
ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم
چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد
یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند
عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود
شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود
در کهن گلشن طوفانزده خاطر من
چمن پرسمن تازه بهار آمده بود
سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید
غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود
آسمان همره سنتور سکوت ابدی
با منش خنده خورشید نثار آمده بود
تیشه کوهکن افسانه شیرین میخواند
هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود
عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید
می درخشید بدان مژده که یار آمده بود
سروناز من شیدا که نیامد در بر
دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود
خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر
نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود
لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت
آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود
چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
روز پیری به لباس شب تار آمده بود
مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب
روح من بود و پریشان به مزار آمده بود
آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست
کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود
شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید
چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود
شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود
در کهن گلشن طوفانزده خاطر من
چمن پرسمن تازه بهار آمده بود
سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید
غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود
آسمان همره سنتور سکوت ابدی
با منش خنده خورشید نثار آمده بود
تیشه کوهکن افسانه شیرین میخواند
هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود
عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید
می درخشید بدان مژده که یار آمده بود
سروناز من شیدا که نیامد در بر
دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود
خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر
نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود
لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت
آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود
چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
روز پیری به لباس شب تار آمده بود
مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب
روح من بود و پریشان به مزار آمده بود
آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست
کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود
شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید
چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم
شهریار نیز در وصف عید شعرها ساخته که هر یک لطف و صفای خود را دارد .
یکی از این غزل ها یادگار صبح عید سال 1328 است که استاد صبا و استاد دوامی به منزل شهریار رفته بودند
و از آنجا به اتفاق هم رفتند به رستم آباد شمیران منزل مرحوم هنگ آفرین :
صبا به شوق در ایوان شهریار آمد
که خیز و سر به در از دخمه کن بهار آمد...
به شهر چند نشینی شکسته دل برخیز
که باغ و بیشه شمران شکوفه زار آمد
بسان دختر چادر نشین صــــــحرایی
عــــــــروس لاله به دامان کوهسار آمد ...
به دور جام می ام داد دل بــــده ساقی
چها که بر سرم از دور روزگار آمد
به پای ساز صبا شعر شهریار ای ترک
بخوان که عیدی عشاق بیقرار آمد
غزلی دیگر نیز از این شاعر یادآور عیدی غمگین است .
غمی که هیچوقت از شعر شهریار جدا نمی شود و همیشه سایه هایی از آن در پس شعرهایش هست.
گذشت سال و زمـــاهم نشان نمی آید
نشان از آن مه نامهربان نمی آید
نیامد آن گل خندان ونــــــــو بهار آمد
امان ز بخت که این آمد آن نمی آید
سیاه دل شب عیـــدا سیاه بادت روی
که شرمت از رخ ازادگان نمی آید
فلک به عیدی امسال ما چه خواهی داد ؟
برو که از تو امید امان نمی آید ...
وشعری دیگر به زبان شیرین آذری
حیدربابا،«قورو گؤلون »قازلاری
گدیکلرین، سازاق چالان سازلاری
کت _ کؤوشه نین پاییزلاری، یازلاری
بیر سینما پرده سی دیر گؤزومده
تک اوتوروب سیر ائده رم اؤزومده .
ترجمه:
در«قورو گؤل»، غازهای خرامان
به گردنه نوای سوز، پیچان
جلوه پائیز ده و بهاران
پرده سینمائیه در نظر
می بردم در خود به سیر و سفر.
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت
شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت
چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
۲۹ بهمن
روزی که کورش بزرگ آن را سپنتا روز عشق نام گذاری کرد...
برتمام ایرانی ها ،در هر کجا که هستند خجسته باد...
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است بیم آنست که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک به گدائی تو ای شاهد طناز امشب
سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها
گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها
دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع ای سر زلف تو مجموع پریشانیها
رام دیوانه شدن آمده درشان پری تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها
شهریارا به درش خاک نشین افلاکند وین کواکب همه داغند به پیشانیها
چه بگویم سحرت خیر؟توخودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟که توهم این وهم آنی
به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی
من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی
به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی
بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نتوانی
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست
شهریارا عقب قافله کوی امید گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست
من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست
همه بگریه ابر سیه گشودم چشم دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست
به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم دریغ و درد که این انتحار آنی نیست
نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست
ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست
ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﻣﺎﯾﻪ ﻧﻨﮓ ﻋﺮﺏ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ ! ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﮐﺎﻥ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺠﺎﻣﯿﺪ...
ﻧﯿﺎﮐﺎﻥ ﭘﺎﮐﻤﺎﻥ ،
ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﺷﺐ ﺳﺎﻝ ﺭﺍ ،
ﺷﺐ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﯿﻨﻮ ( ﺍﻟﻬﻪ ﺯﻥ ) ﻭ ﻣﯿﺘﺮﺍ ( ﺍﻟﻬﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ) ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﯾﻠﺪﺍ ﻧﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ,
ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﯾﻠﺪﺍ، ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻧﺎﻡ ﻭﻃﻦ ﻭ ﻋﺮﻭﺱ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ، ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻬﺮبانان ...
ﯾﻠﺪﺍیتان پیشاپیش ﻣﺒﺎﺭﮎ.....
*تقدیم به فرزندان آریایی *
راه کج بود نشد تا به دیارم برسم فال من خوب نیامد که به یارم برسم
بیقراری رسیدن رمق از پایم برد نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم
شهریاری پر از اندوه ثریا هستم شاید آخر سر پیری به نگارم برسم
استخوان سوز سیاهی زمستان شدهام بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم
عشق هرروز دلم را به کناری میبرد عشق نگذاشت سرانجام به کارم برسم
مرگ دلبستگی آخر دنیای من است میروم شاید روزی به مزارم برسم
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من وز گوشهنشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست همآغوش و کسی نیست ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
مینوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن افتادهتر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیهپوش اما شب من هم نه سیهپوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژنتر از آنم که بچاهم کنی ای ترک خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟ دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی یک عمر قناعت نتوان کرد الهی
دیریست که چون هاله همه دور تو گردم چون باز شوم از سرت ای مه به نگاهی
بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر در آرزوی آنکه بیابم به تو راهی
نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن سر گشته ام ای ماه هنر پیشه پناهی
در فکر کلاهند حریفان همه هشدار هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی
بگریز در آغوش من از خلق که گل ها از باد گریزند در آغوش گیاهی
در آرزوی جلوه ی مهتاب جمالش یارب گذراندیم چه شب های سیاهی
یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر شایان گذشت تو مرا نیست گناهی
مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها که وصال هم بلای شب انتظار دارد
تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من که کمند زلف شیرین هوش شکار دارد
مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن که هنوز وصلهی دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکسته سازم ز گذشتههای شیرین چه ترانههایه محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را غم یار بیخیال غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن نه همه تنور سوز دل شهریار دارد
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بیتو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه میکنی لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایهها همه سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه میکند این هم اگر چه شکوهی شحنه به شاه کردنست
عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من رو به حریم کعبهی لطف آله کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسهی تو به کام من کوه نورد تشنه را کوزهی آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم بیتو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست
سایه جان رفتنیاستیم بمانیم که چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هالهی شاهین اجل ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتیای را که پی غرق شدن ساختهاند هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمهی نتوانستن هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانهی ایمان خدا ننشستیم کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری سینهی مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست تنگ مپسند، دلی را که در او جاداری
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب "آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری"
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد تو به چشم که نشینی دل دریا داری
شهریار از سر کوی سهیبالایان این چه راهیست که با عالم بالا داری
ای چشم خمارین تو و افسانه نازت وی زلف کمندین من و شبهای درازت
شبها منم و چشمک محزون ثریا با اشک غم و زمزمه راز و نیازت
بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت
گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی هر چنبره ماری است به گنجینه رازت
در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم باشد که ببینیم بدین شعبده بازت
صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار ای جاده انصاف ندیدیم ترازت
شهری به تو یار است و غریب این همه محروم ای شاه به نازم دل درویش نوازت
یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا
ما ره به کویعافیت دانیم و منزلگاه انس ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا
ای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکنده اند در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا
مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا
شرط هواداری ما شیدائی و شوریدگیست گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا
در کار ما پروائی از طعن بداندیشان مکن پروانه گو در محفل این شمع بی پروا بیا
کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا
گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان چون قاف دامن باز چین زیر پر عنقا بیا